توی یک شب بهاری، آریا کوچولو توی حیاط بازی میکرد.
که یکدفعه یک ستارهی کوچولو افتاد کنار گلها!
آریا پرسید:
«ای وای! تو از آسمون افتادی؟»
ستاره گفت:
«آره… من نقشهمو گم کردم! بدون نقشه نمیتونم برگردم بالا.»
آریا گفت:
«من کمکت میکنم.»
ستاره گفت:
«برای پیدا کردن نقشه، باید یک چیز مهربون بگی.»
آریا فکر کرد و گفت:
«لطفاً!»
در همان لحظه، یک درِ کوچولو باز شد! پشت در، یک جعبه بود که درش برق میزد.
آریا بازش کرد و نقشهی ستارهها رو دید
ستاره کوچولو خوشحال شد و گفت:
«ممنون! حالا میتونم برگردم!»
ستاره بالا رفت و گفت:
«آریا! تو مهربونترین دوستم شدی.»
آریا لبخند زد و گفت:
«هر شب بهت نگاه میکنم، دوست کوچولوی آسمونی من!»
و از آن شب به بعد، هر وقت آریا به آسمان نگاه میکرد، ستارهی تیتی بهش چشمک میزد .
قصه ما به سر شد همش قند و عسل شد. اگر دوست داری داستانها و قصه های کودکانه بیشتری رو بخونی به صفحه داستانهای کودکانه سر بزن و داستانهای آموزنده و زیبای دیگه رو بخون.