امروز : شنبه 28 شهریور 1405
داستان سپرهای کوچولوی بدن
داستان 0
داستان سپرهای کوچولوی بدن

روزی روزگاری، در شهری کوچک به نام «تنِ سالم»، میلیون‌ها سپر کوچولو زندگی می‌کردند.

این سپرهای کوچولو نگهبان‌های بدن بودند. آن‌ها شب و روز مراقب بودند تا هیچ میکروب بدجنس و بیماری نتواند وارد شهر شود.

در میان آن‌ها، سپر کوچولویی به نام «سپری» زندگی می‌کرد. سپری خیلی مهربان بود، اما هنوز تجربه زیادی نداشت.

یک روز سپری از دوستش پرسید:

— اگر یک میکروب خیلی قوی به شهر ما حمله کند، چه کار می‌کنیم؟

دوستش گفت:

— برای همین واکسن داریم!

سپری با تعجب پرسید:

— واکسن چیه؟

در همان لحظه، پیرترین نگهبان شهر، «سردار سپرها»، جلو آمد و گفت:

— واکسن مثل یک کلاس آموزشی برای ماست. قبل از اینکه میکروب واقعی سر برسد، به ما یاد می‌دهد چطور از شهر محافظت کنیم.

سپری با هیجان گفت:

— یعنی قبل از جنگ، تمرین می‌کنیم؟

سردار خندید و گفت:

— دقیقاً همین‌طور است!

چند روز بعد، نوبت واکسن کوچولوی مهربانی به نام «آرین» رسید.

آرین کمی نگران بود.

از مامانش پرسید:

— آمپول درد داره؟

مامان لبخند زد و گفت:

— شاید فقط به اندازه یک نیشگون کوچولو. اما خیلی زود تمام می‌شود.

وقتی آرین به درمانگاه رفت، پرستار مهربان برایش داستان تعریف کرد و او را تشویق کرد.

آرین یک نفس عمیق کشید.

واکسن تزریق شد.

و تمام!

آن‌قدر سریع که آرین تعجب کرد.

او گفت:

— همین بود؟

پرستار خندید و گفت:

— آفرین قهرمان!

اما در داخل بدن آرین اتفاق مهمی افتاده بود.

سپرهای کوچولو دور هم جمع شده بودند.

سردار سپرها گفت:

— توجه! امروز آموزش ویژه داریم!

همه با دقت گوش کردند.

آن‌ها یاد گرفتند اگر روزی میکروب‌های بدجنس سر برسند، چطور خیلی سریع آن‌ها را شناسایی کنند و جلویشان را بگیرند.

چند ماه بعد، یک میکروب شیطان وارد شهر شد.

اما این بار سپری و دوستانش آماده بودند.

سپری فریاد زد:

— من این میکروب را می‌شناسم! در کلاس واکسن درباره‌اش یاد گرفته‌ایم!

همه سپرها خیلی سریع دور میکروب جمع شدند.

میکروب که انتظار چنین چیزی را نداشت، فرار کرد!

شهر تنِ سالم دوباره آرام و شاد شد.

آن شب سپری به آسمان نگاه کرد و گفت:

— حالا فهمیدم واکسن چقدر مهم است. واکسن به ما کمک می‌کند قبل از بیماری، آماده باشیم.

سردار سپرها لبخند زد و گفت:

— درست است. واکسن به بدن کمک می‌کند قوی‌تر و آماده‌تر باشد.

و آرین هم سالم و خوشحال به بازی‌هایش ادامه داد.

قصه ما به سر شد همش قند و عسل شد. اگر دوست داری داستان‌ها و قصه های کودکانه بیشتری رو بخونی به صفحه داستان‌های کودکانه سر بزن و داستانهای آموزنده و زیبای دیگه رو بخون.

  نظرات

نظری وجود ندارد.

برای ثبت نظر خود وارد شوید.ورود به مامی باکس