روزی روزگاری، در یک شهر کوچک و قشنگ، پسربچهای به نام «محمد» زندگی میکرد.
محمد خیلی دوست داشت درباره جشنها و عیدها چیزهای تازه یاد بگیرد.
یک روز صبح، وقتی از خواب بیدار شد، دید خانه پر از بوی شیرینی است.
مامان لبخند میزد.
بابا گلهای رنگارنگ آورده بود.
محمد با تعجب پرسید:
«چه خبر شده؟»
مامان گفت:
«امروز عید غدیر است؛ یکی از قشنگترین عیدهای مسلمانان.»
محمد کنجکاو شد.
«عید غدیر یعنی چه؟»
بابا او را روی زانویش نشاند و گفت:
«سالها پیش، پیامبر مهربان ما، حضرت محمد (ص)، در جایی به نام غدیر خم، دست حضرت علی (ع) را بالا برد و به مردم گفت که علی دوست، یاور و راهنمای بعد از اوست.»
محمد پرسید:
«یعنی حضرت علی خیلی مهربان بود؟»
بابا خندید و گفت:
«بله، خیلی مهربان، عادل و کمککننده بود. او همیشه به فقیرها کمک میکرد و با همه با مهربانی رفتار میکرد.»
محمد کمی فکر کرد.
بعد گفت:
«پس اگر ما هم مهربان باشیم، حضرت علی خوشحال میشود؟»
مامان گفت:
«بله عزیزم. یکی از بهترین راههای جشن گرفتن عید غدیر، مهربانی با دیگران است.»
محمد خیلی خوشحال شد.
او تصمیم گرفت در این عید یک کار خوب انجام دهد.
وقتی به پارک رفت، دید یک پسربچه کوچک نمیتواند بادکنکش را از روی زمین بردارد.
محمد سریع کمکش کرد.
پسربچه لبخند زد.
کمی بعد، دید یک دختر کوچولو مدادرنگیهایش روی زمین ریخته است.
محمد دوباره کمک کرد.
دختر کوچولو گفت:
«ممنونم!»
محمد احساس عجیبی داشت.
انگار یک خورشید کوچک داخل دلش روشن شده بود.
عصر که به خانه برگشت، ماجرای کارهایش را برای مامان و بابا تعریف کرد.
بابا او را بغل کرد و گفت:
«امروز بهترین هدیه عید غدیر را دادی.»
محمد پرسید:
«چه هدیهای؟ من که چیزی نخریدم!»
مامان لبخند زد و گفت:
«تو مهربانی هدیه دادی؛ و این از هر هدیهای ارزشمندتر است.»
آن شب، محمد قبل از خواب به آسمان نگاه کرد.
ستارهها میدرخشیدند.
او آرام گفت:
«خدایا، کمکم کن همیشه مهربان باشم؛ مثل حضرت علی (ع).»
و با یک لبخند شیرین خوابش برد.
قصه ما به سر شد همش قند و عسل شد. اگر دوست داری داستانها و قصه های کودکانه بیشتری رو بخونی به صفحه داستانهای کودکانه سر بزن و داستانهای آموزنده و زیبای دیگه رو بخون.