یکی بود یکی نبود، توی یک خونهی گرم و قشنگ، یه بچهی مهربون به اسم یاسان زندگی میکرد. یاسان روزها عاشق بازی کردن بود؛ با ماشینها مسابقه میداد، قلعه میساخت و کلی میخندید.
اما هر شب، وقتی وقت خواب میشد، یاسان میگفت:
«نههه… من روی تخت خودم نمیخوابم! همینجا روی مبل میمونم!»
یک شب، وقتی همه چراغها خاموش شد، یاسان یه صدای آروم شنید:
«پِس پِس… یاسان …»
یاسان دور و برش رو نگاه کرد. صدا از اتاقش میاومد!
آروم رفت داخل اتاق… و یهو دید تخت کوچولوش داره چشمک میزنه!
تخت گفت:
«یاسان ! من هر شب منتظرتم!»
یاسان با تعجب گفت:
«تو حرف میزنی؟»
تخت خندید و گفت:
«آره! هر بچهای که سر جای خودش بخوابه، وارد سرزمین خوابهای قشنگ میشه! اونجا ابرهای پنبهای هست، قطار خواب هست و ستارهها برای بچهها لالایی میخونن.»
یاسان گفت:
«واقعاً؟»
تخت گفت:
«ولی فقط وقتی میتونی بری که توی تخت خودت بخوابی.»
یاسان کمی فکر کرد… بالشش رو بغل کرد، پتوش رو کشید و روی تختش دراز کشید.
چشمهاش رو بست…
و ناگهان توی خواب دید روی یه قطار نرم و ابری نشسته! ستارهها میگفتن:
«آفرین یاسان ! هر شب که سر جای خودت بخوابی، ما یه خواب قشنگ جدید برات آماده میکنیم.»
صبح که بیدار شد، کش و قوسی اومد و گفت:
«وای! من امشب هم میخوام توی تخت خودم بخوابم!»
از اون شب به بعد، تخت کوچولوی ستارهای هر شب منتظر یاسان بود… و یاسان هم با خوشحالی میرفت سر جای خودش و به سرزمین خوابهای قشنگ سفر میکرد.
قصه ما به سر شد همش قند و عسل شد. اگر دوست داری داستانها و قصه های کودکانه بیشتری رو بخونی به صفحه داستانهای کودکانه سر بزن و داستانهای آموزنده و زیبای دیگه رو بخون.