امروز : شنبه 28 شهریور 1405
داستان تخت کوچولوی ستاره‌ای
داستان, ۴ تا ۶ سال 0
داستان تخت کوچولوی ستاره‌ای

یکی بود یکی نبود، توی یک خونه‌ی گرم و قشنگ، یه بچه‌ی مهربون به اسم یاسان زندگی می‌کرد. یاسان روزها عاشق بازی کردن بود؛ با ماشین‌ها مسابقه می‌داد، قلعه می‌ساخت و کلی می‌خندید.

اما هر شب، وقتی وقت خواب می‌شد، یاسان می‌گفت:
«نههه… من روی تخت خودم نمی‌خوابم! همین‌جا روی مبل می‌مونم!»

یک شب، وقتی همه چراغ‌ها خاموش شد، یاسان یه صدای آروم شنید:

«پِس پِس… یاسان …»

یاسان دور و برش رو نگاه کرد. صدا از اتاقش می‌اومد!

آروم رفت داخل اتاق… و یهو دید تخت کوچولوش داره چشمک می‌زنه!

تخت گفت:
«یاسان ! من هر شب منتظرتم!»

یاسان با تعجب گفت:
«تو حرف می‌زنی؟»

تخت خندید و گفت:
«آره! هر بچه‌ای که سر جای خودش بخوابه، وارد سرزمین خواب‌های قشنگ می‌شه! اونجا ابرهای پنبه‌ای هست، قطار خواب هست و ستاره‌ها برای بچه‌ها لالایی می‌خونن.»

یاسان گفت:
«واقعاً؟»

تخت گفت:
«ولی فقط وقتی می‌تونی بری که توی تخت خودت بخوابی.»

یاسان کمی فکر کرد… بالشش رو بغل کرد، پتوش رو کشید و روی تختش دراز کشید.

چشم‌هاش رو بست…

و ناگهان توی خواب دید روی یه قطار نرم و ابری نشسته! ستاره‌ها می‌گفتن:

«آفرین یاسان ! هر شب که سر جای خودت بخوابی، ما یه خواب قشنگ جدید برات آماده می‌کنیم.»

صبح که بیدار شد، کش و قوسی اومد و گفت:

«وای! من امشب هم می‌خوام توی تخت خودم بخوابم!»

از اون شب به بعد، تخت کوچولوی ستاره‌ای هر شب منتظر یاسان بود… و یاسان هم با خوشحالی می‌رفت سر جای خودش و به سرزمین خواب‌های قشنگ سفر می‌کرد.

قصه ما به سر شد همش قند و عسل شد. اگر دوست داری داستان‌ها و قصه های کودکانه بیشتری رو بخونی به صفحه داستان‌های کودکانه سر بزن و داستانهای آموزنده و زیبای دیگه رو بخون.

  نظرات

نظری وجود ندارد.

برای ثبت نظر خود وارد شوید.ورود به مامی باکس