یک شب آرام و پرستاره بود.
ماه مهربان از بالای آسمان لبخند میزد و ستارهها چشمک میزدند.
در خانهای گرم و قشنگ، پسربچهای به نام سام مشغول بازی با عروسکهایش بود.
مامان گفت:
«سام ، وقت خوابه.»
سام خمیازهای کشید، اما ناگهان یک فکر بامزه به سرش زد.
با خنده گفت:
«امشب میخوام روی مبل بخوابم!»
مامان لبخند زد و پرسید:
«مطمئنی؟»
سام با هیجان گفت:
«آره! حتماً خیلی باحاله!»
مامان گفت:
«باشه، فقط امتحانش کن.»
سام بالش و پتویش را برداشت و روی مبل دراز کشید.
اولش خیلی خوشحال بود.
اما چند دقیقه بعد...
پایش از روی مبل آویزان شد.
بالشش روی زمین افتاد.
پتو هم هی سر میخورد.
سام اینطرف و آنطرف غلت میزد.
بعد آرام گفت:
«اِی... اینجا اصلاً راحت نیست!»
او بلند شد و به آشپزخانه رفت.
با خودش گفت:
«شاید روی میز غذاخوری بهتر باشد!»
روی صندلی نشست.
اما صندلی سفت بود.
پاهایش جا نمیشد.
خندید و گفت:
«نه... این هم جای خواب نیست!»
بعد به اتاق اسباببازیهایش رفت.
روی زمین کنار ماشینها و لگوهایش دراز کشید.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که...
یک لگو زیر پایش رفت.
سام گفت:
«آخ!»
و زود بلند شد.
همان موقع بابا وارد اتاق شد.
با لبخند پرسید:
«سام ، دنبال چی میگردی؟»
سام گفت:
«دنبال بهترین جای خواب!»
بابا دست سام را گرفت و او را به اتاقش برد.
به تخت نرم و بالش کوچکش اشاره کرد و گفت:
«میدانی چرا هر چیزی جای خودش را دارد؟
کتابها داخل کتابخانهاند.
کفشها توی جاکفشیاند.
ماشینها داخل پارکینگاند.
و آدمها هم...
روی تختشان بهترین خواب را دارند.»
سام روی تختش دراز کشید.
پتوی نرمش را روی خودش کشید.
بالشش را بغل کرد.
لبخند زد.
چشمهایش کمکم بسته شد.
آرام گفت:
«بابا...
حق با شما بود...
تخت من از همه جا راحتتره.»
بابا پیشانی سام را بوسید و گفت:
«وقتی هر چیزی سر جای خودش باشد...
همه راحتتر و خوشحالتر هستند.»
سام لبخند زد.
چشمهایش را بست.
و خیلی زود...
به یک خواب شیرین و قشنگ رفت.
قصه ما به سر شد همش قند و عسل شد. اگر دوست داری داستانها و قصه های کودکانه بیشتری رو بخونی به صفحه داستانهای کودکانه سر بزن و داستانهای آموزنده و زیبای دیگه رو بخون.