یک روز در مدرسه، بچهها برای جشن کلاس آش خوشمزهای درست کردند. همه دور یک میز جمع شده بودند و منتظر بودند آش آماده شود.
مریم یک دختر مهربان و آرام بود. او خیلی دوست داشت به دوستانش کمک کند. وقتی آش آماده شد، معلم گفت:
«بچهها، تا من برگردم، لطفاً به آش دست نزنید.»
مریم کنار میز نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد، معلم برگشت و دید یک کاسه آش روی زمین افتاده و مقداری آش هم روی میز ریخته است.
معلم با تعجب پرسید:
«چه کسی آش را ریخته؟»
یکی از بچهها که عجله داشت، گفت:
«من دیدم مریم کنار میز بود! حتماً او آش را ریخته.»
همه به مریم نگاه کردند.
مریم با ناراحتی گفت:
«ولی من دست به آش نزدم! من فقط اینجا نشسته بودم.»
اما کسی حرفش را باور نکرد و بچهها فکر کردند مریم مقصر است.
مریم خیلی ناراحت شد. او حتی یک قاشق آش هم نخورده بود، اما همه او را مقصر میدانستند.
کمی بعد، یکی از بچهها متوجه شد که گربهی مدرسه کنار میز ایستاده و رد پنجههایش روی آش دیده میشود!
بچهها فهمیدند که گربه کاسه را انداخته است.
معلم از مریم عذرخواهی کرد و گفت:
«مریم جان، ببخشید که بدون دلیل فکر کردیم تو مقصری.»
مریم لبخند زد و گفت:
«اشکالی ندارد، فقط خوشحالم که فهمیدید من کاری نکرده بودم.»
از آن روز، بچهها یاد گرفتند که نباید بدون دلیل کسی را مقصر بدانند.
معنی ضربالمثل:
«آش نخورده و دهان سوخته» یعنی کسی که هیچ کار بدی نکرده، اما دیگران اشتباهی او را مقصر میدانند و سرزنش میکنند.
قصه ما به سر شد همش قند و عسل شد. اگر دوست داری داستانها و قصه های کودکانه بیشتری رو بخونی به صفحه داستانهای کودکانه سر بزن و داستانهای آموزنده و زیبای دیگه رو بخون.